دلتنگیهای کهنه
یک زمانی گمان می کردم که که در این شهر.....صدای نفس باغچه را می توان شنید....می توان پرواز کرد به آسمان فرشتگان.....می توان به دیگران عشق آموخت....می توان...می توان...می توان شادیها را باور کرد و به دیگران ثابت نمود که انسان به قول استاد شریعتی....روزگار شادمانه اش را زیسته است....متاسفانه....به علت ساده انگاری خودم در گیر اکثریت عوام شدم....در حالیکه آرزوی همنشینی با اقلیت خاص را داشتم....خدا را هزار مرتبه شکر که برگشتم....باز هم حرمت عشق و قداست مرام عاشقی که متاسفانه چند صباحی است توسط دختر و پسر بچه های امروزی به سخره گرفته شده است را نگه دارم......
حتما مفصل تر خواهم نوشت....فقط به همه دوستانی که ایمیل زدن....از خانوم های محترمی که اظهار لطف کردن بی نهایت سپاسگذارم....شبنم عزیز....خوشحالم که حرفام کمکت کرد که با شوهرت به روال عادی زندگی برگردین....همینطور برای سپیده عزیز....بی نهایت خوشحالم که رابطه شما و پدرتان عادی شده.....من خوشحالم که سهمی کوچک در این شادمانی دارم....توصیه می کنم فقط و فقط برای تزکیه روح و جسم خود و برای رهایی از این محیط به اصطلاح خاله زنکی......مطالعه کنید....
و در پایان باز هم می گویم حرمت عشق را نثار هر بی سر و پایی نکنید......یادتان باشد که عشق نعمتی خدادادیست که هر کسی سعادت داشتن آن را ندارد....ایمان دارم با خواندن کتاب کویر استاد شریعتی به منظورم پی خواهید برد.....
روزگارتان خوش.....