الگوي فلسفه من




می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم

که سالها به اجبار خواهیم خفت

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند

و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد.

انسان مجبور نیست حقایق را بگوید ولی مجبور است

چیزی را که می گوید حقیقت داشته باشد

“خدایا چگونه زندگی کردن را به من بیاموز

چگونه مردن را خود خواهم آموخت

تهمت و دروغ را دشمن سفارش میدهد و منافق میسازد و

عوام فریب پخش میکند وعامی انرا میپذیرد
خدایا شهرت منی را که میخواهم باشم

قربانی منی را که: میخواهند باشم نکند 

زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید :

به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
دکتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهد لباسی بدوزید و بر تن زن

امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد

که چه لباسی برازنده اوست


انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود ،احساس تنهایی بیشتری می کند


“انسان عبارت است از یک تردید. یک نوسان دائمی. هر کسی یک سراسیمگی بلاتکلیف است. 

-”خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری

“هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره دل نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم

“خدایا هر که را عقل دادی ، چه ندادی؟ و هر که را عقل ندادی ، چه دادی؟؟؟

با شیطان هم داستان شدم تا در برابر هیچ آدمی سر تسلیم فرود نیاورم.

هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود ، چیزی یاد نگرفتم . . .


Thoughts for Life

The best cosmetic for lips is truth

زیباترین آرایش برای لبان شما راستگویی

for voice is prayer

برای صدای شما دعا به درگاه خداوند


for eyes is pity

برای چشمان شما رحم و شفقت

for hands is charity

برای دستان شما بخشش


for heart is love برای قلب شما عشق
and for life is friendship

و برای زندگی شما دوستی هاست

No one can go back and make a brand new

start

هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه

Anyone can start from now and make a brand new ending
ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه
God didn't promise days without painخداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که حتما روزهای ما بدون غم بگذره
laughter, without sorrow, sun without rain
خنده باشه بدون هیچ غصه ای، یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده
but He did promise strength for the day, comfort for the tearsولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم در مقابل مشکلات،
تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه

and light for the

way

و چراغ راهمون میشه

Disappointments are like road bumps, they slow you down a bit
نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده میمونن
ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن

but you enjoy the smooth road afterwardsولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد
Don't stay on the bumps too long
بنابر این روی دست اندازها و ناهمواریها خیلی توقف نکنMove onبه راهت ادامه بده
When you feel down because you didn't get what you want just sit tight
and be happy

وقتی احساس شکست میکنی که نتونستی به اون چیزی که می خواستی برسی

ناراحت نشو

because God has thought of something better to give you

حتما خداوند صلاح تو رو در این دونسته و برات آینده بهتری رو رقم زده

When something happens to you, good or bad

وقتی یه اتفاق خوب یا بد برات میافته همیشه

consider what it means

دنبال این باش که این چه معنی و حکمتی درش نهفته هست


There's a purpose to life's events

برای هر اتفاق زندگی دلیلی وجود دارد

to teach you how to laugh more or not to cry too hard
که به تو میآموزد که چگونه بیشتر شاد زندگی کنی و کمتر غصه بخوری
You can't make someone love you
تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه
all you can do is be someone who can be l

loved

تمام اون کاری که میتونی انجام بدی

اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست
the rest is up to the person to realize your worth

و عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه



It's better to lose your pride to the one you loved


بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی تا این که

than to lose the one you love because of pride
کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی
We spend too much time looking for the right person to love
ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن آدم مناسبی برای دوست داشتن
or finding fault with those we

already loveیا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم


when insteadباید به جای این کار
we should be perfecting the love we giveدر عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم

Never abandon an old friendهیچوقت یه دوست قدیمیت رو ترک نکن
You will never find one who can take there placeچون هیچ زمانی کسی جای اون رو نخواهد گرفت

Friendship is like wineدوستی مثل شراب میمونه




20 مصدوميت عجيب و غريب در دنياي فوتبال

به گزارش اداره پخش چند رسانه ای واحد مرکزی خبر پس از برخورد عجیب و غریب جروم بواتنگ با میز چرخدار نوشیدنی و مصدومیت او پاتریک رایلی در وب سایت گل 20 مورد از مصدومیت های عجیب و غریب در دنیای فوتبال را بررسی کرده که در ادامه می خوانید.

20) دیوید بتی - عامل مصدومیت: سه چرخه کودک (دهه 90)

بازیکن دهه 90 انگلستان و مشهور به ارائه بازی قدرتی هنگامی که به دلیل مصدومیت مچ پا در خانه اش استراحت می کرد دوباره مصدوم شد. علت مصدومیت دوباره بتی دختر سه ساله او بود که با سه چرخه از روی پای بتی رد شد.

19) الیور کان - عامل مصدومیت: میشائیل رنسینگ (2006)

پیش از دیدار با آرمنیا بیلفلد و هنگامیکه بازیکنان بایرن مشغول گرم کردن بودند، شوت سنگین میشائیل رنسینگ دروازه بان ذخیره بایرن به صورت مرد شماره یک بایرن خورد و موجب کبودی چشم او شد. مصدومیت آنقدر شدید بود که کان جای خود را به دروازه بان ذخیره تیم داد که البته در نتیجه بازی موثر نبود و بایرن پیروز آن میدان شد.

18) رابی کین/کارلو کودیچینی/دیوید جیمز/ دیویدسیمن - عامل مصدومیت: دستگاه کنترل از راه دور تلویزیون

 

هر چهار نفر این بازیکنان به هنگامی که دست خود را دراز کردند تا کنترل از راه دور را بردارند دچار مصدومیت شدند!

کین و کودچینی به هنگام برداشتن کنترل از راه دور تلویزیون دچار مصدومیت زانو و دیوید جیمز در حالی که تلاش می کرد کنترل را بقاپد دچار کشیدگی عضله پشت شد.

دیوید سیمن دروازه بان افسانه ای انگلستان هم وقتی می خواست یک سریال پربیننده تلویزیونی را ضبط کند دچار کشیدگی عضله شد. سیمن پیش از این به هنگام ماهیگیری و هنگامی که سعی داشت یک ماهی عظیم الجثه را با قلاب صید کند کتفش در رفت.

17) رافائل فان در فارت - علت مصدومیت: بغل کردن پسرش

 m_vdv_1_02.jpg image by mernanda

 

هافبک هلندی هامبورگ سال 2007 یعنی زمانی که به هر دری میزد تا موافقت مسئولین هامبورک را جهت پیوستن به والنسیا به دست آورد از شرکت در مسابقات اروپایی امتناع کرد و علت آن را هم مصدومیت به هنگام بغل کردن پسرش عنوان کرد. البته هیچ کس ادعای او را باور نکرد و این ماجرا در رسانه های آلمان به "Fan Der Farce" شهرت پیدا کرد. "Farce" به معنی "هجو "و "فکاهی" به جای Vaart که قسمت سوم نام فان در فارت است به کار رفته است.

16) درایوش واسل- علت مصدومیت: خود درمانی (2003)

مهاجم سابق انگلیس به دلیل عفونت قسمتی از ناخن پای خود را از دست داد. ماجرا از این قرار بود که واسل تصمیم گرفت تا خون لخته شده در پایش را با دریل خارج کند! اما پس از مدتی پایش عفونت کرد و اومجبور شد به بیماستان مراجعه کند.

15) خولیو آرکا - عامل مصدومیت: عروس دریایی (2004)

آرژانتینی سرسخت ساندرلند در زمان اردوی آمادگی این تیم در شمال شرق انگلستان هنگام شنا در دریا توسط یک عروس دریایی گزیده شد. آرکا در حالی که تمام بدنش کهیر زده بود به بیمارستان انتقال یافت. ادعا ها مبنی بر اینکه عروس دریایی از هواداران تاتنهام بوده هنوز تایید نشده است!

14) نوربرت نیبیر - مصدومیت به هنگام بلند شدن (1980)

همه چیز آماده بود تا نوربرت مرد شماره یک تیم فوتبال آلمان غربی در جام قهرمانی اروپا باشد. نوربرت به همراه نامزدش به رستوران رفتند تا این موفقیت را جشن بگیرند. پس از صرف غذا وقتی نوربرت می خواست ازجایش بلند شود به دلیل پاره شدن مینیسک پا از درد فریاد کشید. هارولد شوماخر جانشین نوربرت در تیم ملی آلمان غربی شد.

13) کوین کایل- مصدومیت با آب جوش (2006)

کوین کایل بازیکن لیگ برتر انگلستان مشغول گرم کردن شیشه شیر پسر کوچکش بود که کودک نوپا به ظرف آب جوش برخورد کرده و آب جوش بر روی پا و اندامهای تناسلی کایل ریخت. کایل دیدار آتی ساندرلند را از دست داد و سخنگوی این باشگاه اعلام کرد که کایل تا چند روز پس از واقعه مجبور بوده مانند جان وین راه برود!

12) شیک برودی- عامل مصدومیت: سگ نگهبان گله (1970)

دروازه بان برنتفورد در اثر تصادم با سگ گله ای که برای گرفتن توپ به داخل زمین آمده بود کشکک زانویش شکست و فوتبال را برای همیشه کنار گذاشت. برودی چندین سال بعد در خصوص این مصدومیت می گوید که "سگ به ظاهر کوچک اما بسیار محکمی بود."

11)خوان کارلوس سیلوا - اصابت گلوله به ران (2010)

سیلوا دومین عضو "کلاب آمریکا" بود که در یک هفته مورد اصابت گلوله قرار می گرفت. پیش از این هم باشگاهی او سالوادور کاباناس علی رغم اصابت گلوله به سرش به نحو معجزه آسایی از مرگ نجات یافته بود. سیلوا در یک سرقت مسلحانه خودرو مصدوم شد.

مسئول رسانه ای کلاب آمریکا درخصوص این واقعه می گوید: " گلوله پس از اصابت به ران از طرف دیگر خارج شده و آسیب جدی به ران وارد نکرده است."

10) ایوان بونتی- علت مصدومیت خوراک بال مرغ (1996)

درگیری بازیکن ایتالیایی گریمزبی تاون با مربی این تیم در جلسه ای پس از شکست 2 بر 3 مقابل لوتن موجب شد تا برایان لاوز مربی این تیم بشقاب خوراک بال مرغ را به سوی بونتی پرتاب کرده و نتیجه آن ترک خوردن استخوان گونه بونتی بود.

9) امرسون - علت مصدومیت: تقلید از دروازه بان

 

اگر امرسون داوطلبانه درون دروازه نمی ایستاد او به جای کافو کاپ قهرمانی جام جهانی 2002 را بالای سر می برد. داستان از این قراربود که امرسون وقتی می خواست ضربه ریوالدو را مهار کند از ناحیه کتف آسیب دید وجام جهانی 2002 را از دست داد.

8) سون گروندالن- عامل مصدومیت گوزن شمالی (دهه 70)

فوتبالیست بین المللی نروژ یک دیدار تیم ملی کشورش را به دلیل برخورد با یک گوزن شمالی سرگردان درهنگام ورزش صبحگاهی از دست داد.

 

7) رامالیو - علت مصدومیت :بلعیدن داروی ضد عفونت دندان

 

این بازیکن برزیلی به دلیل بلعیدن یک قرص بزرگ چرک خشک کن سه روز در بیمارستان بستری شد. علت این بود که این قرص مصرف خوراکی نداشت!

6) میلان راپاییچ- عامل مصدومیت ؛ کارت پرواز (دهه 90)

فوتبالیست های امروزی به سفر های هوایی عادت دارند. البته نه همگی آنها. میلان راپاییچ بازیکن کلیدی تیم هایدوک اسپلیت کرواسی نخستین بازی تیمش درلیگ کرواسی را تنها به دلیل انکه کارت پرواز به چشمش برخورد کرده بود از دست داد.

5) دیوید بکهام - عامل مصدومیت : کفش فوتبال (2003)

پس از شکست مقابل آرسنال و خروج از جام حذفی انگلستان درسال 2003 سرمربی منچستر یونایتد دیوید بکهام کاپیتان وقت تیم ملی انگلستان را با کفش هدف قرار داد که به ابروی او برخورد کرد.

فرگوسن که از عذرخواهی امتناع می کرد دراین باره گفت: اگر صد بار دیگر هم این کار را تکرار کنم به هدف نخواهد خورد.اگر به هدف می خورد باز هم این کار را انجام می دادم. چند ماه بعد بکهام منچستر یونایتد را به مقصد رئال مادرید ترک کرد.

4) رونالدو- عامل مصدومیت میکروفن (2009)

بازیکن افسانه ای برزیل درجلسه معارفه در مقام بازیکن جدید کورنتیانس مورد حمله قرار گرفت ودر اثر اصابت میکروفن چشمش کبود شد.

3) سانتیاگو کانیزارس - عامل مصدومیت ادوکلن مردانه

 

جام جهانی 2002 علاوه بر امرسون سال خوبی برای مصدومیت های عجیب وغریب بود. دروازه بان شماره یک اسپانیا مجبور شد جای خود را به ایکر کاسیاس جوان بدهد تنها به این دلیل که شیشه ادوکلن از دستش افتاد و تکه های ریز شیشه باعث پارگی تاندون شصت پای او شد.

2) دیگو مارودونا - گازگرفتگی سگ (2010)

اگر می خواهید بدانید چرا مارادونا در مسابقات جام جهانی آفریقای جنوبی ریشی شبیه فیدل کاسترو گذاشته بود علتش آن بود که سگ عزیز او صورت بازیکن افسانه ای شماره 10 آرژانتین را گاز گرفته بود. دیگو بزرگ مجبور شد علاوه بر عمل جراحی واکسن هاری هم تزریق کند.

1) پائولو دیوگو- عامل مصدومیت حلقه ازدواج (2004)

هیچ چیز برای یک بازیکن بهتر از آن نیست که ازدواج خود را با به ثمر رساندن یک گل جشن بگیرد. اما این در خصوص بازیکن سابق تیم سروت سوئیس صدق نمی کند. دیوگو پس از به ثمر رساندن گل برابر شوف هاوزن به میان تماشاگران رفت اما انگشتر او در فنس اطراف زمین گیر کرد و نیمی از انگشت او کنده شد.

دیوگو که از درد به خود می پیچید به دنبال تکه گم شده انگشت خود می گشت اما داور بی احساس او را به دلیل شادی بیش از حد جریمه کرد.

قضیه به همین جا ختم نشد و بد بیاری دیوگو وقتی کامل شد که جراحان نتوانستند انگشت او را بخیه بزنند و به او توصیه کردند که بقیه آن را هم قطع کند!

کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم


 http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/0712051958381b6.jpg
بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/00032149.jpg

کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/kids_kissing.jpg
 

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود 

کاش قلبها در چهره بود
http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/boy-hugging-tree.jpg

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

 

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/017.jpg
دنیا را ببین...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/image010.jpg
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/13880231.jpg
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/rup5js.jpg
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم همه رو
۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهايت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/kids-gardening-toys-03.jpg
کاش هنوزم همه رو
به اندازه همون بچگی
۱۰ تا دوست داشتیم
بچه که بودیم اگه با کسی

دعوا میکردیم
۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/painful-kiss-jyb-photography.jpg

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی
۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه
http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/untitled.jpg

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/ertyhjkl.jpg
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/Delepak_JupiterImages-24845221.jpg
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس

 نمی فهمد
 

بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/frrer.jpg

بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم

خاطرات بدل صدام؛ "میخائیل رمضان"

عمل جراحی شروع شد و خال بالای گونه‏ام با استفاده از یك دستگاه بیرون آورده شد. پس از فرو نشستن تورم ناشی از عمل، شباهتم به صدام بیشتر شده بود؛ به نحوی كه بیشتر از دو انسان دوقلو به هم شبیه شده بودیم. به محض مراجعت، محمدالجنابی، كیفی حاوی چند ریش مصنوعی و چند عینك به من داد و دستور اكید صادر كرد و گفت: «باید عادت كنی كه وقتی خارج از قصر هستی ناشناخته بمانی. این عینكها و ریش را امتحان كن.
17732_424.jpgمیخائیل رمضان، معلم ساده‏ای بود كه به خاطر شباهت شگفتی‏‎آورش به صدام، توسط یكی از نزدیكانش به حزب بعث معرفی می‎شود. او توسط یك جراح آلمانی به نام دكتر «هلموت ریدل» تحت عمل جراحی پلاستیك قرار می‏گیرد تا كوچكترین تفاوتهای صورتش با صدام اصلاح شود. میخائیل رمضان با این شباهت توانست 19 سال نقش صدام را در عرصه‏های اجتماعی، سیاسی و نظامی بازی كند. او در كتاب خاطرات خود كه هم اینك گزیده‏هایی از آن را خواهید خواند، اسرار زیادی را فاش می‏كند. او حتا با حسنی مبارك (رئیس جمهور مصر) و یاسر عرفات (رهبر معدوم فلسطینیان) ملاقات می‏كند، بدون اینكه آن دو پی ببرند كه او صدام واقعی نیست. شبیه صدام از جبهه‏های جنگ عراق با ایران و روزهای اشغال كویت، دیدارهای متعددی داشته است. میخائیل رمضان چندی پس از اشغال كویت توسط ارتش صدام، از عراق می‏گریزد و به ایالات متحده پناهنده می‎‏شود. وی اكنون ساكن نیویورك است.

در دههء هفتاد میلادی، با ورود صدام به صحنهء سیاست عراق به عنوان شورای فرماندهی انقلاب و معاون احمد حسن‏البكر، به تدریج دچار گرفتاری شدیدی شدم. این مسئله به خاطر شباهت زیادی بود كه میان من و صدام وجود داشت و به حد هم‏شكلی می‏رسید. من در سال 1944 در یك خانوادهء متوسط در كربلا به دنیا آمدم. مرحوم پدرم در سال 1975 از دنیا رفت. او معلم و من به عنوان تنها فرزند او تا سال 1979 به این شغل اشتغال داشتم.

در هر مجلسی كه در كربلا وارد می‎شدم، همه لب از سخن می‏بستند و نگاههای همراه با ترسشان جلب من می‎شد؛ تا اینكه یك نفر از افراد حاضر كه مرا می‎شناخت، به اطلاع آنها می‏رساند كه من صدام نیستم؛ بلكه «میخائیل رمضان» ام.

دردها و رنجهای من هنگامی بیشتر شد كه تلویزیون به انحصار صدام درآمد و به مناسبت دیدار از روستاها، مدارس، خانه‏ها، بیمارستانها و شركت در كنفرانسها، انجام ملاقاتها به طور دائم در صحنهء تلویزیون حاضر گردید. عبارت «جناب معاون» دیگر نقل محافل خاص و عام شده بود و موضوع مشباهت با او برای من به یك مشكل واقعی تبدیل گشته بود. اولین گام در این راه، توسط «اكرم سالم الكیلانی»، شوهر خواهرم، برداشته شد. او عضو حزب بعث و كارمند دون پایه‏‎ای بود كه برای ارضای تمایلات نفسانی و جلب توجه صدام، این موضوع را به اطلاع مسئولان حزب رساند.

در سال 1977، بعد از آنكه صدام از موضوع شباهت من به خودش باخبر شد، شخصن مرا احضار كرد. وقتی وارد دفتر مخصوصش شدم، شدیدن دچار شگفتی شد، تا جایی كه این شباهت زیاد، او را مات و مبهوت كرد. در طی دیدار با او، به من پیشنهاد كرد كه خدمتی به او بنمایم كه در واقع خدمت به عراق است. او گفت: «تو می‏‎توانی مردم عراق را از دیدارهای تفقدی من بهره‏مند كنی و اوقات باارزشی برایم فراهم آوری.»

پس از موافقت من با این خواسته كه چاره‏ای جز قبول آن نبود، در اختیار بخش ویژه‏ای قرار گرفتم و اجازهء خروج از این بخش را به جز در مواقع بسیار ضروری، آن هم با قیافهء ناشناخته، نداشتم. بینی من كه كوچكتر از بینی صدام بود، تحت عمل جراحی قرار گرفت؛ به نحوی كه از نظر حجم، مطابق بینی صدام شد.

افسرانی كه از ادارهء استخبارات به ریاست «محمد الجنابی»، بر آموزش و تعلیم من نظارت داشتند تا در حركات و سكنات و شیوهء سخن گفتن، به كار بردن عبارات، راه رفتن و هر آنچه مربوط به صدام می‎شد، شبیه او شوم. صدام شخصن بر این امور كه چندین ماه به صورت محرمانه ادامه داشت، و كسی جز تعداد اندكی از ماموران ویژهء استخبارات، محافظان شخصی صدام، و عدی (پسر بزرگ صدام) از آن باخبر نبودند، نظارت داشت.



  دیدار با صدام
هنگامی كه از طرف صدام برای دیدار با او احضار شدم، تصور نمی‏كردم این ملاقات این همه وقت از من بگیرد و آن همه مرا به زحمت بیندازد. من و شوهر خواهرم (اكرم)، به مدت چهار روز در یك آپارتمان در داخل قصر ریاست جمهوری اسكان دادند. در این مدت منتظر دیدار با صدام بودیم. این آپارتمان بسیار وسیع و مجلل بود. افراد خدمتكار برای ما هرگونه غذا و پوشاكی كه می‏خواستیم، فراهم می‏كردند. در روز پنجم، یك دستگاه اتومبیل ویژه برای بردن ما نزد صدام در جلوی آپارتمان حاضر شد. ساعت دقیقن 11 صبح بود. همه سوار اتومبیل مرسدس بنز شدیم و اتومبیل از مقابل مكانی كه من در آن ساكن بودم، به سمت محل اقامت صدام و دقیقن به محل ویژهء مهمانان به راه افتاد. اتومبیل با سرعت بسیار بالا حركت كرد و در مقابل ساختمان قصر ویژهء صدام توقف كرد. افسران محافظ ما را به درون اتاقی راهنمایی كردند و ما را تنها گذاشتند. مدتی بعد، افسری مافق از بقیه، با چهره‏ای دراز و پهن و ترسناك نزد ما آمد. نگاهش از هر جهت انسان را دچار ترس و وحشت می‏كرد. رو به من كرد و گفت: «شما باید میخائیل رمضان، شبیه جناب رئیس جمهور باشید؟»

گفتم: «بله، من همانم»

گفت: «جناب رئیس می‏خواهند با شما ملاقات كنند؛ اما در صورتی می‏توانید ایشان را زیارت كنید كه شما هم همان مراحلی كه بقیه برای دیدار با وی طی می‏كنند، پشت سربگذارید:

1- بازرسی از سر گرفته تا نوك انگشتان پا.

2- بیرون آوردن تمام لباسها و پوشیدن لباسهای دیگری به جای آن.

3- شستن تمام بدن با آب و دتول. (مایع ضدعفونی كننده)

این اقدامات برای من و شوهر خواهرم انجام شد. سپس مرحلهء دوم كه همان معاینات پزشكی بود، آغاز شد. پزشكی احضار شد و شروع به معاینهء ما كرد تا نسبت به نبود هرگونه سم یا میكروبی كه ممكن است حامل آن باشیم و صدام در طی دیدار با ما به آن مبتلا شود، مطمئن شود.

پس از طی این مراحل، همان افسر ترسناك ما را به سمت اتاق صدام هدایت كرد و خود در را گشود. ما پشت سر او وارد دفتر صدام شدیم. حالا من رو در روی صدام بودم و تنها چند قدم با هم فاصله داشتیم. صدام هنگامی كه نگاهش به من افتاد، به شدت تعجب كرد. من این حالت را در او به وضوح ملاحظه كردم. در حالی كه نمی‏توانست باور كند انسانی تا این اندازه شبیه اوست، به من خیره شده بود؛ اما بر خودش مسلط شد و تلاش كرد كه متعجب نشده است. سپس به ما اجازه داد تا بنشینیم. دفتر از نظر شكوه و جلال، شبیه به قصرهای افسانه‏ای بود كه در داستانها دربارهء پادشاهان قدیم آورده بودند. دیوارهای دفتر به سبك دیوارهای پادشاهان قدیم فرانسه مزین شده بود؛ به نحوی كه رنگها با هم متناسب بوده و از زیبایی خاصی برخوردار بودند. بعضی از نقاط این دیوارها، آن طور كه بعدن متوجه شدم، با طلا پوشیده شده بودند. همهء اسباب و وسائل این دفتر از خارج وارده شده و بر اساس مدلهای خارجی بودند.

صدام گفت: «راحت باشید، بنشینید، بنشینید.»

 
صدام و دخترش
 


با همهء اینها، آن روز دچار ترس و وحشتی شدم كه در طول عمرم تجربه‏اش نكرده بودم. صدام برای كسی كه بار اول او را می‏‎بیند، خیلی ترسناك نیست؛ اما سابقهء اوست كه باعث رعب و وحشتی می‎شود كه بر آن دفتری كه ما در آن قرار داشتیم، سایه افكنده بود. می‏ترسیدم سخنی به زبان آورم كه حاكی از حماقت من باشد. من می‏ترسیدم؛ اما اكرم كاملن در جای خودش منجمد شده بود.

صدام سر سخن را باز كرد و با لبخند مكارانه‏ای از من پرسید: «میخائیل، مادرت اهل كجاست؟»

جواب دادم: «جناب رئیس جمهور، مادرم در كاظمین متولد گشته و در همان جا هم بزرگ شده است.»

صدام با مكر و حیله پاسخ داد: «امكان دارد پدرم از كاظمین دیدار كرده و با مادر تو ملاقاتی داشته باشد! این مسئله شباهت زیاد ما را تفسیر می‏كند.» (او این عبارت را با كلمات بسیار زشتی بیان كرد كه من در اینجا نمی‏توان آنها را بنویسیم.)

با لبخند و مودبانه گفتم: «بله، ممكن است همین طور باشد، جناب رئیس!»

افراد حاضر در دفتر، از جمله اكرم، با صدام كه از ته دل می‏خندید، هم‏‎صدا شدند. در آن هنگام من نتوانستم تنفر خودم را بروز دهم.

برعكس صدام، عدی انسانی احمق و به علاوه بسیار مغرور است. تصور كنید حماقت با غرور همراه شود؛ عدی چنین انسانی بود. عدی از نظر جسمانی، بلندقامت و لاغر است و بیشتر ویژگیهای مادرش را دارد. بینی‏اش خیلی باریكتر از صدام است، اما چشمان عمیق و نافذ او شبیه چشمان پدرش است. از همان لحظهء اول تنفر بسیار شدید از عدی در دلم ایجاد شد. و این تنفر با گذشت زمان، بسیار بیشتر گردید.

خدمتكاری همراه با پاكت بزرگی از سیگار برگ هاوانا به صدام نزدیك شد. صدام سیگاری برداشت، سپس من و اكرم نیز سیگاری برداشتیم. صدام گفت: «اطلاع داری كه كارهای معمولی روزانهء ما خیلی زیاد است و من می‎دانم ملت عراق، عاشق رئیس جمهورشان هستند! اما مسئولیتهایم به حدی زیاد است كه وقت كافی برای اینكه در میان ملتم باشم، ندارم. به همین خاطر، شما می‏توانید به رئیس جمهورتان كمك كنید. شما با حضور در مراسم و مناسبتهای مشخص، به من و بالطبع ملت عراق، خدمت بزرگی خواهید كرد.»

در حالی كه نگرانی شدیدم را پنهان می‏كردم، جواب دادم: «بله، همین طور است كه حضرت عالی می‏فرمائید؛ اما من دقیقن چه خدمتی می‏توانم انجام دهم؟»

صدام با تعجب گفت: «تو خیای كارها می‏توانی انجام بدهی. می‏توانی از بیمارستانها دیدار كنی، به محله‏های محروم بغداد بروی و به بچه‏های در مدارس سركشی كنی. این امر، بسیاری از مردم را خوشحال خواهد كرد. میخائیل، اگر بتوانی چنین كارهایی بكنی، از تو تقدیر خواهد شد.»

ظاهر قضیه، یك تقاضا بود. اما من خیلی باید احمق می‏بودم تا درك نكنم هیچ راهی جز موافقت ندارم. بنابراین گفتم: «اگر حضرت عالی تمایل به این امر دارید، من حاضر به انجام آن خواهم بود.»

صدام با خوشحالی گفت: «شك نداشتم كه تو قبول خواهی كرد. علیرغم گفتهء عدی، امكان ندارد كسی قیافه‏اش كاملن شبیه من باشد، اما باطنش با من تفاوت داشته باشد.»

صدام قبل از آنكه به حرفهایش ادامه دهد، بار دیگر سیگار خواست. او به این كار عادت كرده بود. روزانه حدود صد نخ سیگار برگ هاوانا می‏كشید و بسیار اندك اتفاق می‏افتاد كه یكی از آنها را چند دقیقه در دست داشته باشد و تا آخر بكشد. صدام وقتی صحبت می‏كرد، به هیچ یك از خصوصیات خودش اشاره‏ای نمی‏‎كرد. او از این كار امتناع می‎كرد؛ اما این بار از دوران جوانی‏‎اش با افتخار سخن می‏گفت. دوران كودكی صدام در پرده‎‏ای از ابهام است. صدام ادعا می‏كرد در 28 آوریل 1937 در روستای «الجویش» نزدیك تكریت به دنیا آمده است. این شهر تقریبن 600 سال قبل، از جانب عده‏ای مهاجم غارت شد و در آنجا از جمجمه‏های كشته‏ها، مجسمه‏ها ساختند.

صدام ادعا می‏كرد كه پدرش حسین المجید، هنگام تولد او از دنیا رفته است. اما در واقع این ادعا، پوششی برای مولود نامشروعی است كه كسی از هویت پدر او اطلاع دقیقی ندارد. دربارهء تولد او، حرف و حدیثهای زیادی است كه برخی از آنها حقیقت دارد و خلاصهء آنها اینكه صدام فرزندی نامشروع است؛ اما اصل حكایت این است:

اهالی روستایی كه صدام در آن به دنیا آمد، دچار فقر شدیدی بودند. از این رو مجبور بودند تولیدات خود مانند لبنیات را برای فروش به شهر نزدیك روستایشان ببرند. مادر صدام (صبحة) نیز برای فروش محصولات خود و خرید نیازمندی‏های خانواده به این شهر رفت و آمد می‏كرد. طبق معمول، در یكی از روزها به شهر آمد و یكی از تجار یهودی ساكن در آن شهر، او را دید و شیفتهء جمال او شد. آن طور كه می‏گویند این زن بسیار زیبا بوده است. صبحة در قبال دریافت مبلغ قابل توجهی، هر شب خودش را در اختیار آن فرد می‏گذارد و مدت سه ماه هر شب، نزد آن تاجر به سر می‎برد و سرانجام از وی حامله می‎شود.

صبحة چندین بار می‎خواهد سقط جنین كند، اما موفق نمی‎شود؛ به همین دلیل نام این جنین را صدام می‏گذارد. هنگامی كار به افتضاح می‏كشد و موضوع آشكار می‎شود، پدر صبحه، به فكر چاره می‏افتد و او را به عقد ازدواج یك مرد عقب‏‎ماندهء ذهنی به نام حسین درمی‏آورد و بعد از مدتی، این مرد را می‏كشد تا سخنی نگوید و خانواده رسوا نشود.

من معتقدم كه این قصه واقعیت دارد؛ زیرا ساجده (همسر صدام) هنگامی كه صدام با یك خانم چشم پزشك زیبا به نام «سمیره» ازدواج كرد، اشارهء گذرایی به این موضوع كرد. این ازدواج موجب اختلاف خانوادگی بزرگی شد؛ به نحوی كه میان عدنان خیرالله و خیرالله طلفاح و ساجده از یك سو و صدام از ناحیهء دیگر، مشاجراتی رخ داد. بنابراین صدامم همانطور كه همه می‏گویند، بی‏پدر است و به همین خاطر، مخالفان عراقی، او را صدام تكریتی می‏‎نامند. نبردن نام پدر و خانوادهء او و منسوب كردن وی به مادره بیوه‏اش صبحه طلفاح كه بعدن با ابراهیم حسن تكریتی ازدواج كرد، برای او اهانت مستقیمی به حساب می‏آمد.

صدام از ابراهیم حسن تكریتی متنفر بود. وی به صدام مرتب توهین می‏كرد. ابراهیم، انسان پست و حقیری بود. القاب تحقیرآمیز زیادی داشت كه محترمانه‏ترین آنها ابراهیم كذاب (ابراهیم دروغگو) بود و تا سالخوردگی به همین لقب شهرت داشت.

تاریخ تولد صدام نیز ساختگی است؛ زیر تا سال 1975، تاریخ ولادت كودكان در عراق ثبت نمی‎‏شد. تاریخ تولد متولدین ژانویه تا جولای، در ماه جولای تحت عنوان متولد نیمهء اول سال و تاریخ تولد كسانی كه از جولای تا ژانویه به دنیا می‏آمدند، تحت عنوان متولد نیمهء دوم به ثبت می‏‎رسید. در واقع صدام در نیمهء دوم سال 1939 به دنیا آمد و پس از ازدواج اولش تصمیم گرفت دو سال به سن خود اضافه كند تا با همسرش ساجده خیرالله، هم‏سن و سال شود؛ زیرا در عراق این یك امر نامتعارف است كه مردی با زنی بزرگتر از خود ازدواج كند.