سلام....چطوریایین......می دونم از دستم دلخورین....هم به خاطر اینکه نظر خواهی رو حذف کردم...هم به خاطر اینکه دیر به دیر میام....ایمل های همتونو خوندم...مرسی از لطف همتون...این چند وقت درگیر نظام مهندسیو زبانو و کامپیوترو رزومو و خیلی موارد دیگه بودم...این پست رو به شقایق و خودم!!!!!!و همه آرژانتینیهای تیفوسی دنیا تقدیم می کنم...از پست های آینده با حرف های خودم و نظر خواهی فعال و تشکر و قدردانی از همه شما  میام....مراقب خودتون باشین....واقعا تو این روزایی که سرم شلوغ بود و وبلاگمو آپ دیت نکرده بودم دلگرمم کردین با ایمل ها و اظهار لطفتون....حالا حتما مفصل با هم صحبت می کنیم.....پس فعلا به امید دیدار و به سوی فرداهای روشن.....دوستون دارم...علی

   

ديه گو آرماندو مارادونا ستاره افول ناپذير فوتبال جهان  در كتابي  فراز و نشيب هاي زندگي پر مخاطره  خود را به رشته تحرير در آورده است .

در حال حاضر كه شروع به نوشتن كتاب زندگي خودم ( من ، ديه گو هستم ) مي كنم در هاوانا پايتخت كشور كوبا به سر مي برم ، و سرانجام تصميم گرفتم تا همه چيز را در مورد زندگي ام بنويسم .

با وجود اين كه خيلي ها بر اين باور هستند كه همه چيز را در مورد من مي دانند و بازگوئي آنها عجيب به نظر مي رسد ، اما مطمئن هستم كه باز هم مطالب ناگفته باقي مانده است.

تاكنون راجع به خيلي از موضوعات و مسايلي كه برايم پيش آمده صحبت كرده ام ، اما هنوز مطمئن نيستم كه تمامي موضوعات مهم را توضيح داده باشم.

طي مدت اقامتم در اينجا مي خواهم با نحوه زندگي يك شهروند كوبايي آشنا شوم. به حافظه ام فشار مي آورم تا گذشته خودم را به ياد بياورم و اين برايم خيلي جالبه ، چرا كه با وجود تمامي اشتباهات و كاستي ها هيچ دليلي براي پشيماني به خاطر آنچه كه تا به حال اتفاق افتاده نمي بينم.

علاوه بر اين يادآوري گذشته وقتي كه آدم از صفر شروع مي كند و مي داند كه تمام دوران زندگي اش براي آنچه كه به دست آورده و آنچه كه در آينده هست مجبور مي شود كه بجنگد و تمام زندگي اش يك مبارز دائم بوده خيلي لذت بخش مي نمايد.

آيا شما مي دانيد من از كجا آمده ام ؟ مي دانيد قصه زندگي من شروعش از كجا بوده ؟ من علاقه شديدي به بازي با توپ داشتم اما اوايل خود من هم از اين همه علاقه باخبر نبودم.

حتي فكرش را هم نمي كردم. بازي فوتبال را از پست دفاع شروع كردم اما هميشه بازي به عنـوان ليبرو بـرايم چيز ديگري بود. امـا افسوس كه پـزشك ها بازي بـا توپ را برايم قدغن كرده اند چون نگرانند كه با اين كار قلبم از كار بيفتد.

وقتي كه داخل زمين بازي به عنواني ليبرو هستي انگار كه از بالا داري تمام زمين را مي بيني و همه چيز را تحت كنترل خود داري و مي تواني تصميم بگيري كه در هر لحظه به كدام سمت زمين حركت كني و اين احساس را داري كه حاكم مطلق زمين هستي.

اما آن زمانها كه تازه فوتبال را شروع كرده بودم « ليبرو» اي در كار نبود و مهم اين بود كه پشت سر توپ بدوي و در حين بازي آن را در اختيار داشته باشي.

 

بازي با توپ تنها چيزي بود كه مرا آرام مي كرد و البته احساس عجيب مرا. اگر يك توپ به من بدهيد مي بينيد كه اشتياق بازي و تفريح با توپ را هنوز با تمام وجودم دوست دارم. فقط كافيه كه يك توپ در اختيارم بگذارين و اجازه بدين كه چيزي رو كه بلدم اجرا كنم حالا مهم نيست كه كجا دارم بازي مي كنم، اون موقع فقط حواسم به توپ جمع است. اما مردم وجودشون خيلي مهمه ، اين مردم هستند كه به شما انگيزه تمرين و بازي ميدن. اما مردم داخل زمين بازي نيستند يعني همان جايي كه يك بازيكن فوتبال از بازي با توپ لذت مي بره.

لذت بردن از بازي با توپ درست همان كاريه كه اوايل در فيوريتو و سپس در جاهاي ديگه بهش مشـغول بودم . حالا فـرق نمي كرد كه در استـاديـوم « ويمبـلي » بـاشم يـا در استـاديـوم « ماركانا» با يكصد هزار تماشاچي. در آن زمانها در فيوريتو در محله ويلا هميشه براي بازي آماده بوديم حتي زير تابش شديد نور آفتاب بازي مي كرديم.

مادرم ( توتا) كه باوسواس زياد مواظب من بودهميشه به من مي گفت: پلو ( لقب ديه گو بوده ) اگر مي خواهي بازي كني بايد حتماً بعد از ساعت پنج بعداز ظهر باشه يعني وقتي كه آفتاب رفته، من هم جواب مي دادم: چشم مامان جان، نگران نباش و با دوستم شروع به بازي مي كرديم و هيچ چيز ديگه اي غير از بازي برايمان مهم نبود.

زير نور آفتاب تا ساعت 7 غروب خودمان را هلاك مي كرديم در حول و حوش همان ساعت ، بازي رو مدتي نگه مي داشتيم و از يكي از همسايه ها آب مي خواستم و به همان شكل در تاريكي به بازي ادامه مي داديم. هنوز هم از اونجا صداهايي رو مي شنوم كه به من مي گن: اين زمين براي بازي به حد كافي روشن نيست. بله من در تاريكي بازي مي كردم .

نمي دونم شايد ما واقعاً بچه هاي خياباني بوديم اما من فكر مي كنم « بچه هاي سخت كوش » لغت مناسبي باشد. اگر مادرم دنبال من مي گشت مي دونست كجا مي تونه منو پيدا كنه. در همان محل هميشگي در حالي پيدام مي كرد كه مشغول دويدن دنبال توپ بودم. روزهاي شنبه و يكشنبه از صبح تا شب اما بقيه روزهاي هفته از ساعت 5 بعدازظهر به بعد بازي مي كردم ، چون بايد به مدرسه مي رفتم. چون نمي خواستم برخلاف خواسته والدينم عمل كنم و اينكه هنوز مطمئن نبودم كه شانس رفتن به يك باشگاه را دارم ، هر كاري كه مي كردم به خاطر بازي با توپ بود. اگر مادرم منو براي انجام كاري به بيرون مي فرستاد هر چيزي كه شبيه به توپ بود را با خودم مي بردم تا در بين راه باهاش بازي كنم. اون چيز مي تونست يك پرتقال يا يك گلوله كاغذي باشه به همين صورت هم از پله هاي پل بالا مي رفتم در حالي روي پاي راست لي لي مي كردم و با پاي چپ چيزي را حمل مي كردم.

به همين شكل تا مدرسه مي رفتم عابراني كه منو نمي شناختند از موضوع سر در نمي آوردند، اما كساني كه مي شناختند تعجب نمي كردند. اونا پسرهايي بودند كه همه چيز را با هم تقسيم مي كرديم. حتي اگه اون چيز يك تكه پيتزا بود. ما 4 يا 5 نفري به « بلانكادا» مي رفتيم نزديك پل « ال ايسنا» جايي كه هنوز بهترين پيتزاي دنيارو درست مي كنه و يك پيتزا مي خريديم و بين خودمون تقسيم مي كرديم به هر نفرمون فقط يك تكه مي رسيد. خاطرات جالبي از دوران كودكي خودم در ناحيه « ويلافيوريتو» كه در آن جا به دنيا آمدم و بزرگ شدم دارم كه با عنوان مبارزه از آن دوران ياد مي كنم. آن روزها در خونمون در « فيوريتو» اگه به موقع سر سفره مي رسيدي مي تونستي غذا بخوري و اگه نمي رسيدي غذا گيرت نمي آمد. يادم مي آد كه تابستانها هوا خيلي گرم و در زمستانها حسابي سرد بود.

خانه ما از سه قسمت تشكيل شده بود از درب فلزي كه رد مي شدي حياط رو به رويت بود كه فقط زمين خالي بود و بعد داخل خانه مي شدي ، آشپزخانه كه علاوه بر محل آشپزي محل خوردن غذا ، نوشتن تكاليف مدرسه و بقيه كارها بود و دو اطاق ، سمت راستي كه متعلق به پدر و مادرم بود و اطاق سمت چپ كه يك اطاق در ابعاد 2*2 متر بود و مورد استفاده ما 8 فرزند خانواده . موقع بارش باران بايد براي خلاصي از شر چكه هاي آب به خارج از خانه مي رفتي چون داخل خانه بيشتر از بيرون خيس مي شدي.

در منزلمان از گالن هاي 20 ليتري روغن با مارك تجاري YPE براي آوردن آب از تنها شيرآبي كه در سر چهار راه بود استفاده مي كرديم ، براي اينكه مادرم بتونه براي شستشو ، آشپزي و ديگر كارها استفاده كنه و با همين گالن شروع به تمرين با وزنه كردم و از آنها به عنوان وزنه در حين تمرين استفاده مي كردم. مجبور بوديم كه با دستمان آب داخل گالن ها را به صورتمان بپاشيم و به همين ترتيب تا شستشوي بقيه اعضاي بدنمان ، از همه سخت تر شستن صورت بود كه با يك دست بايد ظرف را گرفته و با دست ديگر شست. در فصل زمستان اگر مي شد كه از انجام اين كار شونه خالي كرد خيلي خوب مي شد. در تابستانها تفريح خاصي نداشتيم با دوستم « نگرو» كارهاي بچگانه مي كرديم و در كنار آن از بازي با توپ هم غافل نبوديم.

 

 

 

 

 

                                       ضربه هاي سنگين پدر مارادونا
                                               

اولين توپي كه صاحب آن شدم بهترين هديه اي بود كه تا آن زمان به من داده مي شد. آن را خاله ام ، مادر بتوBeto ( بتوزاراته) به من داد يعني خاله دوريتاام. جنس اون توپ از چرم درجه يك بود. من در آن زمان 3 ساله بودم و شب ، هنگام موقع خواب تمام مدت توپ رو بغل مي كردم هميشه گفته ام كه از بچگي تو كارهام حرفه اي بودم. براي اولين تيمي كه منو قبول كرد بازي كردم. بعضي وقت ها تو خونه به من اجازه رفتن به بازي رو نمي دادن و من هم ديوانه وار شروع به گريه مي كردم . اما هميشه 5 دقيقه قبل از شروع بازي مادرم توتا به من اجازه رفتن رو مي داد اما راضي كردن پدرم « دون ديه گو» به اين راحتي ها نبود. من شرايط پدرم را درك مي كردم چطور مي شد كه درك نكنم. در حالي كه تمام مدت كار سخت انجام مي داد براي اينكه ما فرزندان بتونيم درس بخونيم و غذا بخوريم؟ درس خواندن چيزي بود كه پدرم از من مي خواست ، مي خواست كه درس بخونم. پدرم از سال 1955 از « كورينتس» به فيوريتو اومده بود البته بعداز مادرم توتا ، چون اول مادرم به همراه خواهر بزرگم لولا كه تو بغلش بود به اونجا اومد. در آن زمان در فيوريتو خاله سارايم زندگي مي كرد و اون بود كه به پدر و مادرم پيشنهاد داد كه به بوئنوس آيرس برويم. چون اونجا مي تونستيم زندگي بهتري داشته باشيم. در آنجا پدرم با « ريتا» خواهر ديگرم و مامادورا مادربزرگم كه انسان فوق العاده اي است آماده شدند تا با شرايط جديد روبرو بشن.

پدرم تو كورينتس « كرجي بان » بود و براي « دون لوپو» كار مي كرد. حيوانات را با قايق به جزاير مي بردالبته وقتي كه سطح آب پايين بود هنگامي هم كه آب بالا مي آمد دوباره به سراغ آنها مي رفت تا آنها را به مزرعه ببره. پدرم روي رودخانه زندگي مي كرد و تمامي رموز رودخانه رو مي شناخت و هنوز هم مي شناسه. آنجا چيزهاي زيادي را كه مورد علاقه اش بودند در كنار خود داشت، چيزهايي كه هنوز هم درباره آنها عقايد مشترك داريم؛ ماهي ، برنج و فوتبال . حتي تا امروز يكي از بهترين تفريحات من ماهيگيري است هيچ وقت كسي نمي تونه برنجي به خوشمزگي برنج پدرم بپزه و طبق آنچه كه هميشه به من گفته اند فوتبال رو واقعاً خوب بازي مي كرده و ضربه هاي سنگيني به توپ مي زده . اما هنگامي كه مادرم ازش خواست كه براي پيدا كردن شغل بهتر به بوئنوس آيرس بره اون هم به بوئنوس آيرس رفت و شغل هم پيدا كرد و در يك آسياب استخوان خردكني از ساعت 4 صبح الي 3 بعدازظهر مشغول به كار شد.

مارادونا : دون ديه گو ، بهترين انسان روي كره خاكي

پدر و مادرم با توجه به درآمدشان در يك منزل كرايه اي ساكن شدند و پس از مدتي به يك منزل كمي بهتر نقل مكان كردند و سر آخر در منزلي كه از حلب هاي شيرواني ، چوب و كمي آجر درست شده بود در نزديكي تقاطع « ازامور» و « ماربو براوو» سكني گزيدند. آن خانه هنوز هم تقريباً بـه همان شكل سرپا است، در آنجا بود كه السـا مـارياپس ، من ، رائول (لالو) هوگو ( توركو) و كلوديا ( كالي ) به دنيا آمديم. براي سير كردن اين همه شكم بايد پدرم سخت كار مي كرد و اينكار براي اون مثل خودكشي بود به همين خاطر من سعي خودم را مي كردم تا حداقل خرج را داشته باشم. بعضي اوقات پدرم پس از گرفتن حقوق براي من كفش كتاني مي خريد و من هم بلافاصله آن را پاره مي كردم چون كه از صبح تا شب را به بازي مي گذراندم و آن وقت بود كه شروع مي كردم به گريه و واقعاً گريه مي كردم، چون علاوه بر اينكه كفش پاره كرده بودم مي دونستم پدرم كتكم مي زنه. اما من اين مطالب را به اين دليل كه بخوام پدرم رو مقصر جلوه بدهم بيان نمي كردم . در آن زمان تربيت بچه با الآن فرق مي كرد. پدرم به خاطر مشغله زياد فرصت صحبت كردن و توجيه كردن منو نداشت و به همين خاطر مجبور مي شد كه منو كتك بزنه. اون مثل من كه وقت كافي براي صحبت كردن با بچه هام يعني دالما و گيانينا دارم و مي تونم بهشون بگم : "بيا اينجا مي خوام يك موضوعي را برات توضيح بدم " وقت نداشت و بايد حتماً استراحت مي كرد حتي اگر زمان كوتاهي باشه براي اينكه بتونه براي ساعت 4 صبح به سركار بره وگرنه اوضاع تو خونه به هم مي ريخت و غذايي هم براي خوردن نبود. گفتن اين مطالب به اين خاطره كه همه خوانندگان متوجه باشند كه خانواده هاي زيادي هستند كه به همين شكل زندگي مي كنند و من هم تجربه زندگي فقيرانه را هم داشتم. هنوز هم پدرم دون ديه گو را به عنوان بهترين فرد در روي زمين مي شناسم و باز هم تكرار مي كنم و به اون و مادرم مي گم كه اگر آسمان را از من بخوان تقديمشان مي كنم